Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387 ساعت 04:09 AM

دریایارودخانه؟

یادت هست آن روزها چقدردلباخته‌ی کتاب"جان شیفته"ی رومن رولان بودیم؟آنجااشاره به رودخانه بود،اسم فامیل"آنا"آن دخترعزیز ِآن رمان عزیزتر.گفتی:"بهترنبودنویسنده به جای رودخانه ازاسم دریااستفاده میکرد؟"گفتم:"من رودخانه راترجیح میدهم"گفتی:"چرا؟"گفتم:"ازخروش وتن سپردن رودخانه هاست که دریامعنی پیدامیکند.من دل آگاهی عمیقی به این موضوع دارم،حرف آخراین است که اگرچه بایدبه چیزی دل بست که مطیع منطق آدمی باشدولی من دریارانمیخواهم که به هرحال دیوارهای هندسی یک ساحل اورامحبوس کرده باشند.رودخانه رادوست دارم که میرودومیرودومیرود..."

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 ساعت 7:33 PM

کاروان درون

به یادمی آوری به تو گفته بودم:"نمیخواهم بیش ازآنچه هستم درنظرتوجلوه کنم"اضافه کردم:"کسی که بخواهدخودش راچیزدیگری جزآنچه هست جلوه دهد شکست میخوردوزندگیش چیزی نخواهدبود جزداستان غم انگیزاین شکست"گفتی:"آدمهادرچه صورتی بهترین ارتباط راباهم برقرارمیکنند؟"گفتم:"بایدبه هم برسند"گفتی:"چگونه به هم مبرسند؟"گفتم:"بایداندکی بدوندتابه هم برسند،جای جای بایستند،خوب به هم گوش بسپارند،آنگاه ازدورهای دورازاعماق سرگردانی پریشان ترین ذهن دنیادرای حزن انگیزکاروانی رامیشنوندکه ازغروب دلگیرکوره راه های بیابانهای پرت ودوروبی انتهاکه غبارآلودسربه کرانه های خونین افق دارددرگذراست"آیا فهمیدی؟فکرنمیکنم.بگذاربگذرم که گذشتن زیباست

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387 ساعت 04:24 AM

یادبی یادی

راستش را بخواهی این هفته نمیخواهم چیزی رابیاد تو بیاورم.خودت خوب میدانی که من نه بیهوده گریسته ام ونه لبانم به اندکی شادی گشوده میشده.من مردغم وشادیهای بزرگم.شایدباورت نشودولی از پس نوشیدن شیرامروزآنچنان سرخوشی به من دست داده که فکرنمیکنم خراباتی ترین آدمهاهم بتوانند مدعی نوعی ازمستی باشندکه به من دست داده .عیب ندارد بگذاربگذزم که گذشتن زیباست همین حالا هم دلم برایت میسوزد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387 ساعت 1:23 PM

آناونانا

احساسات پاک وبیغش این قطعه راتقدیم میکنم به بانونائی نه گوئی که میدانم میداند که دوستش دارم اینراباهمان اشتیاق سوزناکی مینویسم که حتم دارم اوبابی صبری انتظارخواندنش رامیکشد

یادت هست ازبساط کتابفروشی های کنارخیابان چه لذتی میبردیم؟

یادت هست هرکتابی راکه برمیداشتم میگفتی:

طوری به آنها دست میکشی که گوئی میخواهی روبندازروی پری رخی برگیری؟

یکی ازهمان روزهابودُمن دل اندروای!شده بودم ولی تو دلیلش رانمیدانستی.اندوهباربودتوهیچگاه به بطن نگاهی که سرگردانی ذهن دچار چه کنم؟مراروایت میکردراه نیافتی به هرحال رسیدیم به یکی ازهمین بساطی هاگفتی:

برایم کتاب انتخاب کن!

دست بردم نانای امیل زولا وآناکانینای تولستوی رابرایت انتخاب کردم وگفتم:

حالا نوبت توست که روبندازرخ دوماهروی بی سرانجام برگیری

چه شد؟روبندازروی آن دو دلگردبی سرانجلام برگرفتی؟

دلم برایت میسوزد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387 ساعت 2:22 PM

چگونه "راستی"به گدائی می افتد؟

یادت هست گفتی:"اینهاراست میگویندکه دنیا بامابه دشمنی برخاسته؟"گفتم:"روزگاری است که راستی به گدائی افتاده؟"گفتی:"راستس چگ.ونه به گدائی می افتد؟"گفتم:"وقتی شرم،سوپرمارکت فروش شلاق دایرکردورحم هم مشتری دائم اوشد،البته که زندگی دلاک مفلوکی میشودکه دربدردرپی بدبختی است تااسارت رابرای این وآن بخرد،دیگرتعجب ندارداگرراستی به گدائی افتاده باشد وفریب هم خدائی کند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387 ساعت 2:02 PM

 

دریا،بی خیال ازگناهکاری های خود

یادت هست ازسفرشمال آمده بودی؟به توگفتم:"چه دیدی؟"گفتی:"خوش گذشت"گفتم:"نگفتم چگونه گذشت که میگوئی خوش گذشت"میگویم:"چه دیدی؟"گفتی:"رفتم ساحل دریاوشناکردم!!!"گفتم:"رابطه دریا وساحل چگونه بود؟"گفتی:"دریاموج میزد وساحل نظاره میکرد"گفتم:"بیچاره دریاازتن ساحل کام میگرفته بی ترس ازنگاه گیج وگول وحسودوحریص تو!"گفتی :"دوباره بایدبروم"رفتی؟افسارگسیختگی دریارادرکامجوئی ازساحل وکرامت وبخشایش ساحل را دیدی؟"دلم برایت میسوزد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387 ساعت 8:16 PM

تاوان هوس حضوردرمیکده!

یادت هست به من گفتی:"چراجامهائیراکه مردم باآنهاآب میخورنددرسقاخانه هابه اسارت بسته اند؟به تو گفتم:"ظاهرادلیلش این استکه آنهاراندزدندیازیردست وپاآلوده نشوندولی درافسانه هاست که جامهائیکه درسقاخانه هابه چنگال انتقام به زنجیرکشیده میشوندتاوانی است که به خاطرهوس ِحضوردرمیکده میپردازند"حالاچه؟چه کسی برایت این ناگفته هارامیگوید؟میخواهی دلم برایت بسوزد؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387 ساعت 2:01 PM

درندگی!

یادت هست پرسیدی:"چراهدایت گیاهخواربود؟"ومن گفتم:"میخواست بین آنان که میدرندوآنانکه درنده میشوندبه تکلیفی عمل کندکه وجدانش راآسوده کند"وبازپرسیدی عریان ترین شکل بیان رابطه‌ی بین آنان که میدرندوآنان که دریده میشوند چیست؟"گفتم درین موردداستانی میدانم بیابرایت تعریفش کنم":

"...همیشه به این اندیشیده ام که بره هابالاخره درهم دریده میشوند.به هرحال بره بره است ودرنده هرکس (به فتح کاف)باشدنقش گرگ راداردحتی اگرگرگ نباشدزیراکه شیوه‌ی دریدن هرگونه باشدنتیجه به هرحال برای بره فرق نمیکند.اینکه بره ها چگونه عمل کنندکه دریده نشوندهم بایددردنیای برگان مسئله ای باشدومسئله دشواراست چون اولاخاصیت بره بودگی دریده شدن وویژگی ِبی چون وچرای گرگان دریدن است.حال اگراستفاده‌ی درست ازممکنات راراه حل بسیاری ازمسائل بدانیم،یکی ازقدیمی ترین راه ِحل ِممکن ِمُعضل این است که بره برای نجات خویش به جلد ِآقاگرگه!برود که دست یابی بره به جلدگرگ نظربه اینکه صرفا دریدن راوارونه میکند مسئله لاینحل باقی میماندواصل اصیل و پایدارِدریدن به قوت خویش باقی میماند..."

کافکا هم که گیاهخواربودمیگفت:"کسی که گیاهخواراست ازگوشت تن خودش تغذیه میکند!"آدمهائی مثل کافکاوهدایت سخت ترین راه رابرمیگزینندآنهاباتغذیه ازخودنه میدرندونه میگذارندکسی آنهارابدردمیبینی آنهابایکتائی خویش اصل اصیل وپایدارِدریدن را نقض میکنند.یادت هست گفتی:"مرده شورهرچه درنده راببرد!"حالاچه بادریدن آن هم باآن شیوه‌ چه حالی داری؟این بار دیگر دلم برایت نمیسوزد!حالم ازتوبه هم میخورد!

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:34 AM

حالابه چه تکیه داری؟

یادت هست گفتی میخواهی اززبان خودم چیزهائی درموردمن بدانی؟بادت هست کفتم:

"آهوی کوهی دردشت چگونه دوزا؟

اونداردیاربی یارچگونه دوزا؟"

باورت نمیشودآهوباشم،پرنده ای بخوانم،غریب که ازریشه های تلخ تغذیه میکند،نمیبینی لبخندم از شادی نیست درحقیقت اشکهائی است که جاری نمیشوند!نگفتم من درگیرطولانی ترین عصیان علیه

محدودیت هاهستم؟تک رو،تاآنجاکه دلم میخواهدنانی که میخورم خمیرش راخودم گرفته باشم ودرکوره‌ی خودم بپزم.ایکاش میشدلباسهایم راخودبدوزم.تعبیرهای ثابت وسخنان عوامانه‌ی بدیهی حالم رابه هم میزند،عرفِ پذیرفته‌ی همگان برای من حکم ِجامعه‌ی یک شکل ویک زبان مبتذلی راداردکه درآن احساس خفقان میکنم به همین دلیل آنهارامثل لباس ِخفت آورزندانیان ازخوددورمیکنم،راستش یک غیرنظامی تمام عیارم،درکشیدن باروجودنمی توانم باهرکس سهیم شوم،ای چه بگویم یکه وتنهابادلی بی قراروغوغائی دانسته وبه اختیارمیروم واین تنها جنبه‌ی نظامی غیرقابل تغییرشخصیت من است.آیاهمه‌ی اینها کافی نیست که هرکس بامن است باورکندبه ستون محکمی تکیه کرده است؟یادت هست گفتی من توراستون نمیبینم برای من کوه بزرگی هستی؟حالا به چه تکیه داری؟دلم برایت می سوزد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387 ساعت 1:59 PM

درد ِدل

نائی بیابازبان خودمان بی هیچ خجالتی باتودرددل کنم:زبان نَفَس ِخوش آهنگ زادگاه آدم است.درددل باآن به آدم آرامش میبخشدچون ریشه دروجوددارد.چیزی راکه بایدازباطنت سرچشمه بگیردنمی توان ازخارج بدست بیاوری.بنابراین فقط میتوانم این رابرای توبگویم:وقتی نمیتوانم بفهمم غم ِملایمی دروجودم احساس می کنم،غمی تلخ ودرعین حال شیرین که چیزی است شبیه نسیم،شبیه وزش ملایم نفس مرگ!

 خسارت

اینکه گفته بودم:درمملکت شما کدام شرکت بیمه‌ خسارت قلبهای مچاله رامیپردازد."قصدم گرفتن خسارت نبود.انتظارگرفتن خسارت ازخوش بینی ناشی میشودوخوش بینی یعنی اینکه:اگرگنجشگکی روی سرت خرابکاری کندخوشحال باشی ازاینکه گاوهاپروازنمیکنند!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo