X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 03:21 ب.ظ

 

 

به تو فکرمیکنم: 

وبیرون ازین پنجره ی دلگیرغبارغم گرفته 

بالای بام کوتاهی آفتاب بی رنگ وجلای اواخرزمستان 

دودکنان میسوزدودرحزن غروب فرومیرود 

نگاهش که میکنم به خودممیگویم 

همین حالاممکن است تعادلش راازدست 

بدهدغل بخوردوازآن طرف بام 

بیفتدوهمه ی جهان 

درتاریکی مرگ 

نابودشود 

این همان آفتابیست که هروقت دوتائی به او نگاه میکردیم 

جهانراپایدارترازهرچیزی حس میکردیم  

توکجائی؟توآفتاب راچگونه میبینی؟

اگرازمن بهترمیبینی 

بهتراست دلت برایم  

بسوزد 

....

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo